ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۱۱, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۹, سه‌شنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۸, دوشنبه

اگر دقت کرده باشی‌


اگر دقت کرده باشی‌ ایرانی‌‌ها دارند با شدتِ شومی جدی می‌‌شوند تصورِ من این بود که ما با خنده بر تراژدی‌های به روحوضی‌انجامیده‌مان پیروز می‌‌شویم! چه خبطی! روحوضی با ژست‌های تراژیک بر ما پیزور شد و از هر کدام از ما بی‌ عرضه‌-ای مسلح به یقین ساخت! همهِ ما چنان به یکطرف خم می‌‌شویم که انگار نه انگار که مخترعِ حیدریسم‌نعمتیسم بوده‌ایم! زمانی‌ اهورا و اهریمنِ ما با هم عروسی‌ می‌‌کردند تا میوهِ تضاد خرد شود و ما با خوردن‌اش خردمند شویم: چندین‌گانه‌اندیش!
حالا هر کدام به تنهایی‌ زیرِ بار خدا‌ها و شیطان‌های جلقیِ عصبیِ خودبینِ دیگر‌ستیزِ خود خرد شده‌ایم و از دم منتظرِ امامِ زمانیم تا  بیاید و در رکاب‌اش بکشیم و تا زیرِ بینی‌ در خونِ دشمنانمان غرق شویم و ناگهان زمین بهشت شود!
امامِ زمان نامِ همهِ ایده‌آرمان‌ایمان‌هایی‌ ‌ست که ذهنِ ما را بردهِ معتادِ خود کرده!
پاک فراموش کرده‌ایم که کّلِ هستی‌ شوخی‌ِ همین تضاد‌های ظاهراً حل‌نشدنی‌ با هم است که حقیقت بارانی با یک قطرهِ افسانه‌ای است که ما همیشه می‌‌آییم و رسوایی جهان را تا یک قدمی‌ِ پایان تماشا می‌‌کنیم و باز می‌‌آییم تا ادامهِ رسوایی را رقم بزنیم و باز در یک قدمی‌ پایان از هوشِ جهان برویم!
توجه داشته باش که من از رسوایی همان چیزی را در نظر دارم که ابله‌ها از حماسه!
پیش به سوی افتضاحِ زیبا!
شکوهِ ننگمند!
غرورِ جراحی‌لازم!
آمبولانسِ راننده در‌کما!
خوش به حالمان که می‌‌میریم و بازی را موقتاً از یاد می‌‌بریم!
ما‌نی‌ خرسندی
چوب تو آستینِ اکنون!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۶, شنبه

به کوری چشم‌های مصنوع


به کوری چشم‌های مصنوعیِ "سی‌ آی‌ ای"و حتا روانِ آلفرد هیچکاک، فیدل‌کاسترو‌ی به شدت طبیعی، طبیعی مرد!
ای فیدلِ روحانی یا روانی‌!(چون دیگر جسمانی نیستی‌ با آته‌ایسمِ مسیحیت‌آلوده‌ات شوخی‌ می‌‌کنم و حتا با خودِ بی‌ ضمیر‌ت جوری حرف می‌‌زنم که انگار سر از تابوت بر‌نیمه‌افراشته‌ای و داری به پرزیدنتِ  وحشی‌ات گوش می‌‌کنی‌!)
ایدئولوژی، سیستمِ حکومتی، ضّدِ امپریالیسمِ همکاسه با هر کس و ناکس‌ات به کنار، خودت، خودِ خودِ پرگویِ دوازده‌ساعت‌گوی، وروره‌ولگوی رقصنده‌زبان‌تن‌ِ پرشورِ شورانگیزِ صمیمانه تا مغزِ استخوان"واخینا‌لوکو"(همان کسخلِ خودمان به اسپانیایی!)ی گیرا سمج، سیگارِ برگ‌بو و دیوانه‌هوشیار‌خویت به دستِ کم صد و بیست‌میلیون و نهصد‌هزار و نهصد و نود و نه آمریکایی‌ پخمهِ کوکا‌برگر‌انباشتهِ بی‌نمکِ پر‌آروغ و گوزِ نایسِ سیویلایزِ زورگو می‌‌ارزید!
در مرگِ چنان توئی، نمی‌‌شود با خونسردی ناطقی سوار دکتر‌حیوانِ روان‌نژندِ بی‌‌بی‌سی و امثال حرف زد!
بگذار کیسینجرِ جنگ‌افروزِ صلحِ نوبل‌آلوده یا مادلن آلبریتِ پانصد‌هزار‌کشته‌کودکِ عراقی به پشمِ خود‌نپندار، رحیقِ لعنت را سر بکشند آنوقت خواهی‌ دید چگونه حرف خواهم زد:
شیت!
نکند خودم زودتر از آن نوحِ ثانی‌ و زوجهِ جانی به مادر‌سیاره‌ام برگردم!
دل‌ام می‌‌خواست دستِ کم دوازده ساعت در طبیعتِ آسودهِ مرگِ تو بنویسم و بنویسم سالی‌ که تو کوبا را از دستِ گادفادر‌ها لحاف‌کش‌ها جاسوس‌ها و باتیستا چی‌‌های سیاستا جنده در آوردی تا خودت و برادرِ واقعا بدریخت‌ات و چند تن‌ِ دیگر آن را شکرپارهِ سوسیالیسمِ فقرا کنید و...من هم به جهان آمدم ...حیف که شانه‌ام چنان درد می‌‌کند که موهایم پرچمِ جیغِ نیمه افراشته شده‌اند!
بله فیدل!
سی‌ سینیور!
تو کونِ زمین‌فرسا‌ی آمریکا و چند رئیس‌جمهور‌ش را سوزاندی و نشان دادی که حتا آن ظاهراً مریلین‌مونرو‌پسند‌ترین‌خوشتیپِ خوش‌سخنشان هم در انجام، یانکی‌زورگوی خود‌ویژه‌پنداری بیش نبود!
تو را برای بسیاری چیزها می‌‌شود سرزنش و به خاطرشان حتا چندین لگدِ تکنیکالِ شرنگ‌فویی حوالهِ خایه‌هایت کرد ولی‌ تو از بهترین رئیس‌جمهور‌های آمریکا هم دستِ کم برای مردمِ زمین، کم‌آزارتر بودی و آنجا که بایسته بود به کمکِ نیمه له‌ و لورده‌شدگانِ آن گادزیلا‌ی جهانسوز هم شتافتی!
به درستی‌ که یکی‌ از خفیف‌گوز‌های مخمرِ موزنیشکر‌بوی میانِ منطقهِ اثنی‌حشریِ نطق‌ات به "مجموعه آثار"ِ خمینی‌خامنه‌ای و مجموعهِ اعمال  احمدی‌ نژاد و امثال می‌‌ارزید!
شخصا دل‌ام برای شخصِ خودت تنگ خواهد شد زیرا دیگر دیگر هیچ تردیدی ندارم که قرنِ بیستم نیستم‌تر شد!
گراسیاس فیدل!
ویوا کووا!
ژانکول‌لسپغی دو ژان‌پًل‌سارتر!
فاک یونایتد میستیکس‌آو آمریکا!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۵, جمعه

آیا به راستی‌


آیا به راستی‌ می‌‌خواهی‌ سکوت کنی‌؟
پس چرا آن را سکوی حرف می‌‌کنی‌؟
چرا لغت به نامِ غاز می‌‌زنی‌؟
نطق در بارهِ سکوت؟
حیوان را آرام بگذار ناطق!
این جان‌رضا‌براکیج‌هنی‌بازی‌ها آمد‌نیامد دارد!

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۴, پنجشنبه

ه‍.ش. ۱۳۹۵ آذر ۳, چهارشنبه

دور از جان‌ام!


دور از جان‌ام!
من نیهیلیست نیستم که کمونیست، فمنیست یا تخمِ ...زیستانسیالیسم بشوم
من هستم و مرغ را نمی‌‌توان توی ا‌گ کرد
و از تخم نمی‌‌توان چیکن را کاست
هستی‌ اهلِ نیست و نیسم نیست
از ایستادنِ بیش از چند دقیقه در یک "جا" هم ملول می‌‌شوم
یا از جا می‌‌کنم
یا جا را می‌‌کشم
(و به کوری چشمِ جغرا لحاف‌کش‌ها)
با خودم می‌‌برم
با اینهمه اگر بخواهم انگی‌ بر خودم بچسبانم
تا پان‌شرنگین‌ها:
-واو!
چه شرنگ‌انگبینی!-
کموهست خواهم شد یا فمهست
یا آلیاژین: کمو‌فمهستِ اشرافیتِ خودکار‌فرمایی
خودکار غلاف، زحمت‌کم!
از ایستادن در لیست هم خوش‌ام نمی‌‌آید:
ناسیونالیستِ سیاه و سفید
و بدتر از هر چیز:
پینک‌انتر‌ناسیونالیستِ گلبهی
یا فجیع‌تر از همه اگزیستانسیالیستِ کبود
بیچاره لیست‌های حیفِ رنگ!
دررررررررینگ! دررررررینگ!
دارم به یک پینک‌انتر‌کمو‌فمنیستیالیستِ سیا‌سفید‌گلبهی‌کبودِ بهار‌ندیده زنگ می‌‌زنم:
الو!
-کیه؟
تو که ...نیستلیستی چرا جواب می‌‌دهی‌!
،
این را شعر‌طور نوشتم تا
ارواحِ سرماخوردهِ بی‌باور به ارواحِ سرماخورده
ذوق‌برگ شوند!
دور از جان‌ات